تبليغاتX
IRAN Country of Love With Lovely People

بریتنی اسپیرز و کوین

این شماره که از مجله PEOPLE گرفته شده به زوجهای معروف هالیوود اختصاص دارد. امسال سال پرمشغله ای برای بریتنی اسپیرز (خواننده 23 ساله) و کوین فدرلاین (رقاص 27 ساله) بود. بریتنی و کوین در ماه سپتامبر 2004 ازدواج کردند و الان هم منتظر به دنیا آمدن اولین فرزندشان هستند. اما بریتنی از این قضیه راضی است و می گوید، "من قورباغه های زیادی را بوسیدم تا اینکه شاهزاده خودم را یافتم." (اشاره به داستان کودکانه دختری که قورباغه ای را می بوسد و قورباغه تبدیل به یک شاهزاده می شود.) "فکر می کنم حالا دیگر بتوانیم مثل قهرمانان قصه سالهای سال کنار هم به خوشی زندگی کنیم.

بریتنی اسپیرز و کوین

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

شکیرا

نام: شکیرا ایزابل مـبارک ریپل

تولد :دوم فبریه 1977

 محل تولد : کلمبیا

شکیرا نامی است عربی و به معنی زنی سرشار از زیباییها است.مادر او اهل کلمبیا و جواهر ساز است و پدرش اهل لیبانس  و نویسنده.

شکیرا در بین هشت خواهر و برادرش از همه کوچکتر است .

اصلیت عربی باعث علاقه او به شعرهای عربی و انس گرفتن و خواندن به این سبک شد و این خود دلیلی بود که او به سرعت پله های ترقی را طی کند .

او خوانندگی را ازسن هشت سالگی شروع کرد و در سیزده سالگی با شرکت سونی در کلمبیا قرار دادی بست.

او نام یک آلبوم خود را در سال 2002 « سرویس رختشویی » گذاشت چون او وقتی عاشق است احساس زیبایی، تمیزی و نو بودن می کند.

شکیرا از جواهرات متنفر است و از نظر او بدترین اشتباهی که یک زن می تواند بکند این است که به داخل آشپزخانه برود چون دیگر از آنجا  نمی تواند خارج بشود.

خبر می رسید که او در مارچ 2001  با پسر رییس جمهور آرژانتین نامزد شده است.

 

(دوستان نظر یادتون نره )

MarshalFord

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

علی مساوات ( دی جی علی )

علی مساوات در 10 مارچ 1975 در تهران متولد شد. بیشتر وقت خانواده وی در جشن ها و میهمانیهای خانوادگی میگذشت  وازهمان زمان علی به موسیقی علاقه مند شد.

او در سن 10 سالگی اکثر آهنگها را با کیبورد مینواخت و در این کار استعداد و نبوغ زیادی داشت. در سن 13 سالگی به همراه خواهر بزرگترش برای تحصیل به کشوردانمارک مهاجرت کرد وبعد از چند سال وارد دبیرستان موسیقی کپنهاگ شد و در آنجا به مطالعه موسیقی پرداخت.

بعد از گذراندن دوره دبیرستان وارد دانشگاه  Danish Music Conservatory شد و در رشته

Rhythmic Program شروع به تحصیل کرد. او برای خرید اولین دستگاه DJ خود از دانشگاه وام گرفت  و یرای پرداخت اقساط آن در یک  کلوپ شبانه مشغول به کار شد. علی در آنجا با موسیقیدانان زیادی آشنا شد و اطلاعات خود را در زمینه موسیقی افزایش داد. در سال 1999 بطور اتفاقی شخصی با آهنگ علی شروع به سوت زدن میکند واین جرقه ای در ذهن علی به وجود میاورد. او مدت چند روز به ساختن درام ها وملودیهای پایه میپردازد و بعد از آن آهنگش را  با یکی از سوت های قدیمی تلفیق میکند سپس وی آهنگش را که به نامWhistle song  بود به تمام کمپانیهای کشور دانمارک میبرد ولی متاسفانه  با او همکاری نمیکنند.علی تعداد 180 عدد سی دی از آهنگ خود را  تکثیر میکند و به تمام گروههای « دی جی » دانمارک میفرستد تا نظر آنها را در مورد آهنگش بپرسد ، در نتیجه یک گروه زیرزمینی معروف به نام DJ Kenneth Bager از آهنگ علی استقبال میکند وازعلی دعوت به همکاری میکند و یک لیبل به نام FLEX را با همکاری  یکدیگر ساخته و به بازار عرضه میکنند.بعد از آن تمام کمپانی هایی که او را رد کرده بودند از او دعوت به همکاری میکنند  و علی با کمپانی معروف EMI شروع به همکاری میکند.آهنگ Whistle song  برای مدت زیادی در صدر جدول فروش قرار گرفت طوری که در سال 2000 بهترین رکورد فروش  تاریخ  شرکت EMI شد. آهنگ علی در سراسر جهان پخش شد وشرکت EMI اولین آلبوم علی به نام Payback Time را به بازار عرضه کرد و هزاران نسخه از آن را بفروش رساند.از آن به بعد علی  به اجرای تورهای مختلف در سراسر دنیا پرداخت  و در سی کشور کنسرت های موفقی را اجرا کرد و تجارب بسیاری کسب نمود.

اکنون وی به یکی از بزرگترین  دی جی های دنیا تبدیل شده و در سوئد یک استدیو به نام Gator Recordsتاسیس کرده و در آینده برنامه های بسیاری برای آن دارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

 

 

نام کامل : آرش لباف

 

سن : ۲۸ سال

متولد  :  ايران ـ تهران

محل زندگی در حال حاضر : مالمو  سوئد

اعضای خانواده : مادر ـ پدر  و  دو برادر

حرفه و شغل :  خواننده ـ تهيه کننده  و نويسنده آهنگ

سرگرمی : غواصی  ـ بسکتبال ـ اسکيت ـ جمع آوری و کلکسيون کلاه !

اسم او آرش است   و موسيقی  او باعث ميشود  شما جوری برقصيد که  تا حالا نرقصيده ايد !  نام او  از يک  قهرمان   ايرانی  قديمی  گرفته شده  ـ کسی که  زندگی  هزاران  نفر از مردم  را  در  دوران باستان  نجات  داده است .

او  در  تهران  بزرگ شد  جايی که تا  ده سالگی در  آنجا زندگی  ميکرد !  ولی  او هم  مانند بسياری  از  مردم  ايران  به  اروپا  نقل مکان کرد .  در  اواخر دهه هشتاد او  به سوئد  رفت  . آرش  و خانواده اش   در ابتدا  به  شهری با نام  آپسالا  رفتند  و به مدت  ۵ سال  در  آنجا  ماندند  و سپس  از   آپسالا  به مالمو  رفتند  . جايی که  آرش هنوز در   آنجا زندگی  ميکند .

اشتياق  او  به موسيقی  همچنان  با گذشت زمان بيشتر و بيشتر ميشد و بعد از  رفتن به کالج  او شروع به نوشتن موسيقی  کرد . در ابتدا  او کار خود را در گروهی  به همراهی  کامرون کارتيو  و  چند تن ديگر  آغاز کرد که  در کلوپ ها  و بارها  ميخواندند !   اما  پس از   مدتی  آرش  پله های  ترقی  را  يکی  پس از ديگری  پشت سر  گذاشت  و  بالاخره  بعد از  تلاش  فراوان  اولين آلبوم خود  در بيست و دوم  ماه سپتامبر سال ۲۰۰۴  منتشر کرد  . او  مستقيما   در  جدول های  موسيقی  تاپ ۱۰ سوئد  شماره يک شد و پس از مدتی  نيز در  تمام اروپا  به شهرت  رسيد و  آلبوم او سومين آلبوم پر فروش  شناخته شد !  حالا او جهانی  شده !!!!

دوستان نظر یادتون نره (MarshalFord)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

ماجراي شگفت انگيز ورود يك سگ گله و غير ولگرد به حريم مقدس ثامن الحجج در روزهاي مياني هفته گذشته زائران حرم امام رضا (ع) كه مشغول زيارت در پايين پاي مبارك بودند ار شگفت زده كرد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري «انتخاب» از مشهد به نقل از شاهدان عيني و فيلم و عكس تهيه شده توسط دوربينهاي مداربسته حرم، در روزهاي مياني هفته گذشته ، زائران حرم امام رضا (ع) ناگهان با سگ سفيدي مواجه شدندكه تا چند متري ضريح مطهر ،  پيش آمده بود و به صورت ويژه اي سرش را در درست مقابل پايين پاي مبارك روي زمين گذاشته و با صداهاي عجيب، گريه مي كرد.

بنابراين گزارش، پس از آنكه يكي از دربانها با سگي مواجه شد كه بدون سر و صدا و سري پايين افتاده، قصد ورود به حرم رضوي را داشت، از ورود او به حرم جلوگيري مي كند.

خود دربان در اين مورد به «انتخاب» مي گويد: باورم نمي شد كه اين سگ چگونه به اينجا آمده و با هيچ مانعي رو به رو نشده است.سگ وقتي به طرف من آمد به شكل ارامي و فقط با كلمه "برو" سرش را برگرداند و بدون مقاومت از آنجا دور شد.

سگ ياد شده اينبار با ورود به پاكينگ ويژه ، وارد محوطه مي شود و با مخفي كردن خود در كنار يك كمپرسي حامل سنگ (انطور كه در تصاوير دوربين مدار بسته ديده شده) ، خود را به صحن‌آزادي مي رساند.

اين سگ با ورود به داخل صحن به هيچ وجه از روي فرشها عبور نمي كند و به شكلي هيچ كس متوجه نمي شود (اما دوربين ها آن را ضبط  كرده اند) در حالي كه به شكلي شگفت آور پشت به ضريح نمي كند، تا دو سه متري ضريح مطرح پيش مي رود.

اين سگ در دو سه متري ضريح زانو زده و سرش را به سنگهاي حرم چسبانده و با درآوردن صداهاي عجيب ، شروع به نوعي گريه و مي كند، به طوريكه خدامي كه در اطراف اين سگ پس از ساعتي حلقه مي زنند سر سگ ياد شده را خيس از اشك تعريف مي كنند.

پس از ساعتي يكي از زائرين سگ را مشاهده مي كند و خدام را خبر مي كند.خدام پارچه اي را روي گردن سگ انداخته و با پهن كردن پارچه برزنتي از سگ مي خواهند كه روي برزنت برود.سگ نيز به آرامي روي پارچه مي نشيند و اجازه مي دهد كه خدام شگفت زده، او را به داخل صحن هدايت كنند.

بنا بر گزارش خبرنگار خبرگزاري «انتخاب»، سگ ياد شده به دستور مقامات براي نگهداري به مزرعه ويژه آستان قدس رضوي منتقل شد.

خبرنگار ما اضافه مي كند كه ماجراي شگفت انگيز اين سگ، چند روزيست كه بحث داغ مردم و زائران حرم امام رضا (ع) است.

شايان ذكر است «انتخاب» بجز اين عكس به تصاوير و بخشهايي از فيلم اين ماجرا دست يافته كه آنرا طي چند روز آينده منتشر خواهد ساخت.    منبع :انتخاب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

نظرتان را راجع به این تصویر بدهید ؟ ؟ ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

خداهم دلم را شاد نخواهد کرد

وقتی که قبله گاه قلبم خداوندگارغم شده است

زندگی کردن را عشقی است برای شادزیستن

که در من دیرگاهی است که مرده

دگر غم روزهایی که گذشت را نخواهم خورد

غم من از کسانی است که روزهای گذشته را بیادم می آورند

روحم حتی دگر رنجش نمی بیند از این همه درد

جسمم است که می سازد با هر تیشه ویرانگر روزگار

تنها چشم اشک آلود مادرم

سلطان غمهاست که می آزارد روحم را

همچون شلاق امواج بر ساحل

منو گنشگهای خونه تنهایی عادتمونه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

مایکل جوزف جکسون متولد ۲۹ آگوست سال ۱۹۵۸ در شهر گری اندیانا در امریکا میباشد.او در یک خانوادهُ پر جمعیت به دنیا آمد.نام پدرش جوزف و نام مادرش کاترین میباشد.مایکل از ۵ سالگی فعالیت هنریش را آغاز کرد.او در سال ۱۹۶۸ درست زمانی که ۱۰ سال داشت به همراه برادرانش گروه جکسون فایو را تشکیل دادند.معروفترین آهنگهای آنها "آ بی در ٫ آ وانت یو بک ٫ ای بی سی و د لاو سیو یو " بود. مایکل با اینکه سن کمی داشت ولی در خواندن و رقصیدن یک نابغه محسوب میشد تا جایی که گروه آنها به محبوبیت زیادی دست پیدا کرده بود.

روند پیشرفت مایکل ادامه پیدا کرد تا جایی که در سال ۱۹۷۲ به موفقیت بزرگی دست یافت و با آلبوم "گات تو بی در" به عنوان بهترین تک خوان انتخاب شد. ولی در همین سال بود که گروه جکسون فایو از هم پاشید.در سال ۱۹۷۶ بود که باز هم مایکل به کمک برادرانش گروهی جدید به نام جکسون را تشکیل داد و از موتان جدا شدند و با کمپانی اپیک قرار دادی امضاء کردند.مایکل در سال ۱۹۷۸ در فیلم موزیکالی به نام "د وایز" ایفای نقش کرد واین باعث شد که مایکل در دنیای موسیقی بیشتر مشهور شود. مایکل در سال ۱۹۷۸ اولین آلبوم سولوی خود به نام "آف د وال" را ارائه داد که مایکل در آن از صدای جدید خود بهره گرفت و به فروش نزدیک به ۱۱ میلیون دست یافت و در اروپا و امریکا در صدر پر فروشترین آلبومها قرار گرفت وجوایز زیادی به خود اختصاص داد. از معروفترین آهنگهای این آلبوم میتوان به "دونت استاپ تیل یو گت اناف" اشاره کرد که جایزهُ گرمی را نیز به خود اختصاص داد. روند پیشرفت مایکل ادامه یافت و مایکل در سال ۱۹۸۲ با بیرون دادن آلبوم تیریلر به یک خوانندهُ بین المللی با شهرت جهانی تبدیل شد و این آلبوم با گرفتن ۸ جایزهُ گرامی و فروش 52 میلیون کپی٫ رکورد پر جایزه ترین و پر فروش ترین آلبوم را برای همیشه به خود اختصاص داد.از معروفترین آهنگهای این آلبوم میتوان به ترانه های "بیلی جین و تریلر و بیت ات" اشاره کرد که ویدئوی اینها به علت سبک جدیدی که در آنها به کار رفته بود شهرت و فروش زیادی پیدا کرد و جزو اولین ویدیوی سیاها پوستان شد که حق پخش بزرگترین شبکه موزیک آمریکا MTV را بدست آورد. مایکل به چنان محبوبیتی رسیده بود که حتی پپسی بزرگترین قاردادش را با وی امضا کرد قرار دادی معادل با 15 میلیون دلار! مایکل در سال ۱۹۸۵ آهنگی به نام "وی آر د وورد" را که هنرمندان دیگری نیز با او همکاری داشتند ارائه داد و این آهنگ را امریکا برای افریقا اعلام کرد و تمام درآمد حاصل از فروش آن که بیش از 60 میلیون دلار! شد را به امور خیریه اختصاص داد.او در سال ۱۹۸۶ در یک فیلم به نام کاپیتان "ای او" نیز نقش آفرینی کرد این فیلم به طریقهُ سه بعدی پخش شد.مایکل در سال ۱۹۸۷ باز هم آلبومی جدید به نام "بد" را به بازار داد.این آلبوم از نظر صمعی و بصری سبک جدید و متفاوت با کارهای قبلی خودش داشت. ( باید خاطر نشان کرد که آلبوم بد مایکل جکسون تنها آلبومی در تاریخ است که 6 آهنگ شماره یک داشت!) مایکل در سال ۱۹۸۷ تور سولوی خود را به نام بد آغاز کرد و کنسرتهای زیادی در نقاط مختلف جهان داد که این تور به پر فروش ترین و پر بیننده ترین تور موسیقی تبدیل گشت بعدها خود مایکل دو بار رکورد خود را می شکند.

 

  

مایکل در سال ۱۹۹۱ آلبوم "دنجورس" خود که در آن از سبکهای "تکنو و پاپ" استفاده شده بود به بازار ارائه کرد و برای تبلیغ آلبوم خود تورهای دنجروس را آغاز کرد که این تور نیز با وجود اینکه بدلیل اتفاقات بعدی ناقص ماند ولی باز هم به پر بیننده ترین و پر فروش ترین تور موسیقی زمانش تبدیل گردید. در این تور از تکنولوزی لیزر استفاده شده بود! در۲۴ آگوست سال ۱۹۹۳ و درست هنگامی که مایکل مشغول انجام تورهایش بود یک اتفاق غیر منتظره افتاد و یک پسر بچهُ ۱۳ ساله مایکل را متهم به سوء استفادهُ جنسی کرد. این پرونده بعد از ۶ ماه مذاکرات طرفین دعوی و همچنین به علت تطبیق نداشتن اظهارات کودک با عکسهایی که از نقاط بدن مایکل گرفته شده بود در سال ۱۹۹۴ بسته شد.مایکل در سال ۱۹۹۴ اولین ازدواجش را با "لیزا ماریا پرسلی" دختر خوانندهُ معروف امریکایی "الویس پرسلی" جشن گرفت.ولی این ازدواج بعد از ۱۹ ماه به جدایی انجامید.مایکل در سال ۱۹۹۵ آلبوم جدیدش را به نام "هیستوری" ارائه داد.که این آلبوم در ۲ پکیج به بازار عرضه شد. که یکی از آنها دارای ترانه های جدید و دیگری منتخبی از بهترین ترانه های قبلی مایکل بود. این آلبوم با استقبال زیادی روبرو شد.مایکل در سال ۱۹۹۶ و ۱۹۹۷ تورهای هیستوری خود را آغاز کرد. مایکل در سال ۱۹۹۶ در حالی که برای یکی از کنسرتهایش به استرالیا رفته بود با یک پرستار ۳۷ ساله به نام "دبی رو" ازدواج کرد.مایکل از ازدواج دوم خود دو فرزند به نام پرینس متولد سال ۱۹۹۷ و پاریس متولد سال ۱۹۹۸ دارد. مایکل در سال ۱۹۹۶ یک فیلم ۴۰ دقیقه ای به نام "گوست" که کارگردانی و جلوه های ویژهُ آن بر عهدهُ "استان وینیستون" بود ارائه داد.او در سال ۱۹۹۷ آلبوم "بلاد آن د دنس فلور" که دارای چند ترانهُ جدید و همچنین رمیکسی از ترانه های هیستوری بود بیرون داد.مایکل در سال ۱۹۹۹ از همسر دوم خود "دبی رو" نیز جدا شد.او در سال ۲۰۰۱ آلبوم جدید دیگری به نام "اینونسیبل" را به بازار داد. او همچنین در ۷ و ۱۰ سپتامبر سی مین فعالیت هنری خود را در طی دو برنامه و با حضور هنرمندان معروفی در نیویرک جشن گرفت. مایکل در همان سال ۲۰۰۱ و بعد از حملات تروریستی به برجهای دوقلو در امریکا آهنگ "وات مور کن آی گیو" را به همراه هنرمندان دیگری اجرا و آن را به قربانیان تقدیم کرد.در اوایل سال ۲۰۰۳ یک خبرنگار انگلیسی یک برنامهُ مستند به نام "زیستن با مایکل جکسون" که در آن زندگی خصوصی مایکل را به تصویر کشیده بود٫ پخش کرد. ولی مایکل از دیدن این فیلم به علت وارونه نشان دادن رفتارش بسیار خشمگین شد و بشیر را یک خیانتکار خطاب کرد.

در اواخر نوامبر سال ۲۰۰۳ و درست در روزی که آلبوم "نامبر وان" مایکل که منتخبی از بهترین ترانه های قبلی مایکل بود٫ قرار شد منتشر شود مجدداُ یک پسر بچهُ ۱۴ ساله با اتهام جدید کودک آزاری جلو آمد. مایکل در اولین جلسهُ دادگاه که در ماه ژانویهُ ۲۰۰۴ برگزار شد خود را بیگناه اعلام کرد. این دادگاه که وقایع آن بسیار مفصل است سرانجام به بی گناه مایکل جکسون رای داد. البته در طول دادگاه و در کل در طول زندگی هنری آقای جکسون مطبوعات که او آنها را با نام تبلویدها نام می برد بیشترین آزار را به او رساندند. جکسون درست بعد از اعلان رای دادگاه حدود چندین هفته از دید رسانه ها مخفی شد و بعده ها اعلام شد که توسط شاهزاده بحرین به کشورش دعوت شده. با سرمایه گذاری پادشاه بحرین و در استودیوی آن یک سینگل از مایکل ضبط خواهد شده که خوانندگان بزرگی چون ماریا کری و ... در آن شرکت میکنند قرار است که عواید آن به نفع طوفان زدگان کاترینا اختصاص یابد.مایکل بعد از دبی و بحرین به انگلستان سفر کرده و مورد استقبال هواداران خود واقع شده است. دربارهُ شایعات سفید شدن مایکل نیز طبق گفته خود آقای جکسون باید گفت که وی بر اثر یک عارضهُ پوستی به نام "ویتیلایگو" رنگ دانه های پوستش به مرور زمان رنگ خود را از دست داده وسفید به نظر میرسد و یکی از دلایل اصلی مایکل از گریم نیز برای از بین بردن لکه هایی است که در اثر این بیماری روی پوست ایجاد میشود. مایکل به علت این عارضه پوستی نمیتواند در مقابل تابش مستقیم نور خورشید قرار بگیرد(به علت سرطان زا بودن این بیماری در مقابل نور آفتاب) به همین خاطر همیشه از ماسک٫ کلاه٫ عینک و گاهی از چتر استفاده میکند. یکی دیگر از شایعات پشت سر مایکل کاهش سرمایه وی به طرز چشمگیر بوده و حتی شایعه گرده بودند که یک تابلو 2 میلیون دلاری را که از یک حراجی تهیه کرده بوده پس فرستاده برای این دسته از افراد باید بگویم که مایکل دارنده سهام زیادی از سونی میوزیک ٫دارنده کمپانیهای ام جی جی و میجاک٬دارنده مدرک پی اچ دی و موسسات خیریه و همچنین دارای حق پخش تمامی آهنگ های بیتلز است و همان طور که میدانید هر یک از آهنگ های بیتلز غیر قابل قیمت گذاری میباشد. مایکل به عنوان یک اسطوره همواره در ذهن هواداران خود باقی خواهد ماند او سبکی نو را در موزیک ازائه داد و موزیک ویدئو ها را دگرگون کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 5:2 قبل از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

گزارشی از روزنامه گاردين درباره موسيقی راک در ايران

روزنامه گاردين چاپ لندن در شماره سه شنبه (23 اوت) خود مقاله ای درباره گروه های راک زير زمينی در ايران چاپ کرده است.

"رابرت تيت" نويسنده گاردين در مقاله خود به فعاليت های گروه های موسيقی راک از جمله گروه موسيقی "نوريک ميساکيان" و تلاش های اين گروه ها برای کسب مجوز می پردازد.

گاردين می نويسد که گروه نوريک ميساکيان يکی از صدها گروه موسيقی راک ايرانی است که علی رغم مخالفت رسمی دولت با موسيقی راک، در حال شکل گيری و رشد هستند و اين گروه هنوز موفق نشده است که کنسرتی زنده حتی در اندازه ای کوچک اجرا کند.

تيت در ادامه می نويسد که گروه نوريک ميساکيان با "بدگمانی" مقامات ايرانی در خصوص موسيقی راک که به آن به عنوان "نماد انحطاط غربی و مخالفت سياسی" می نگرند، روبرو هستند و در اين شرايط اعضای اين گروه در تلاشند که مجوز رسمی انتشار نخستين آلبوم خود را با پشت سرگذاشتن سدهای اداری به دست آورند.

در اين مقاله از قول نوريک ميساکيان نوازنده گيتار و آهنگساز اين گروه آمده است : ما برخلاف جريان آب شنا می کنيم و احتمال ناممکن بودن رسيدن به خواسته مان را پيش بينی می کنيم.

ميساکيان می افزايد: مسائل مادی برای ما مهم نيست آنچه برای ما اهميت دارد پشت سرگذاشتن مرزها و سدهاست و اينکه مطمئن شويم آلبوم مان به مراکز فروش محصولات موسيقی راه يابد.

در اين مقاله آمده "شورای موسيقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ايران تاکنون ده آهنگ از آلبوم نوريک ميساکيان را که عنوان انگليسی Trails of the Soul را بر خود دارد، رد کرده و اعلام کرده که موسيقی راک محصول معتادان به مواد مخدر است."

رابرت تيت می نويسد که اگر مجوز انتشار برای اين آلبوم صادر شود اين گروه قصد دارد آن را همزمان با ايران به صورت "دی وی دی" در آمريکا، اروپا و کشورهای خليج فارس منتشر کند.

ساخت و ضبط اين آلبوم که در استوديويی در زيرزمينی کوچکی در تهران توليد شده، نزديک به دو سال و نيم طول کشيده است.

بنا به نوشته گاردين در صورتيکه اين آلبوم نتواند مجوز انتشار بگيرد، گروه نوريک ميساکيان اجازه اجرای زنده و برگزاری کنسرت نخواهد داشت. طبق قانون فقط هنرمندانی که موفق به کسب مجوز انتشار "سی دی" دارند می توانند تقاضای مجوز برگزاری کنسرت کنند.

گادرين به نقل از ادوين مارکاريان، نوازنده 30 ساله گيتارباس گروه می نويسد: امرار معاش از راه موسيقی راک در ايران غير ممکن است و تو فقط برای خودت می نوازی و اين هنر برای هنر است.

بنا به نوشته گاردين، وزارت ارشاد آلبومهای ارائه شده برای کسب مجوز را از نظر محتوای موسيقی و کلام بررسی می کند. برخی از گروه ها از جمله گروه نوريک ميساکيان برای آنکه از سوءظن مقامات در هنگام ارزيابی آلبوم شان بکاهند تنها موسيقی بدون کلام می سازند. اما وزارت ارشاد برای صدور مجوز، موسيقی راک را در تقسيم بندی خود به رسميت نمی شناسد.

رابرت تيت می نويسد تعدادی از گروه های موسيقی راک که موفق به دريافت مجوز از وزارت ارشاد نشده اند، آثارشان را از طريق اينترنت پخش می کنند. و عده ای که اجازه رسمی برگزاری کنسرت ندارند، به راه های ديگری مانند اجراهای غير قانونی مانند برگزاری کنسرت در خانه های شخصی و يا پارکينگهای زير زمينی خانه ها متوسل می شوند و در صورت کشف اين کنسرتها توسط نيروهای انتظامی ممکن است به شلاق محکوم شوند.

مقاله نويس گاردين می افزايد: ظاهرا اين محدوديت ها موجب بازداری هنرمندان از ادامه فعاليت شان نمی شود. آثار 86 گروه موسيقی که بيش از 80 درصد آنها را گروه های راک تشکيل می دهند از طريق وب سايتی با عنوان "تهران اونيو" (Tehran Avenue) قابل دسترسی است.

سهراب مهدوی بنيانگذار اين وب سايت فرهنگی می گويد: "بيشتر اين گروه ها زيرزمینی هستند و بخت کمی برای کسب مجوز رسمی برای انتشار آثارشان دارند. اما تعداد اين گروه ها همچنان رو به افزايش است و اين طبيعی است. زيرا نسل جوان با ما همراهی می کند. سن حدود 70 درصد از جمعيت کشور زير 35 است و بسياری از آنها به موسيقی راک علاقه مندند."

رابرت تيت در ادامه می نويسد که تمايل به اين دگرگونی پس از انقلاب ايران در سال 1979 که تمام گونه های موسيقی به جز سرودهای انقلابی و مذهبی را ممنوع کرد، قابل توجه است.

او می افزايد: موسيقی راک که پيش از انقلاب محبوب بود، در سالهای 1990 پس از اعمال برنامه های تازه فرهنگی توسط دولت اکبر هاشمی رفسنجانی و پس از آن دولت اصلاح طلب محمد خاتمی، دوباره جان گرفت.

نتيجه اين بود که پخش ترانه های گروه ها و خوانندگان خارجی مانند ديويد بووی، لد زپلين و رديوهد که پيشتر ممنوع بودند، در حال حاضر به طور قانونی در دسترس است. هر چند پخش موسيقی خوانندگان زن و بسياری از خوانندگان مرد همچنان ممنوع است

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

گفتگو بهرام رادان با  دنیای تصویر


گفتگو بهرام رادان با نشریه دنیای تصویر

جمع ، تفریق ، ضرب ، تقسیم ، فقط چهار عمی اصلی

دی 1380

علی معلم ، فرزاد هومن

علي معلم ، اولين بار ناصر تقوايي شما را به من معرفي كرد. قبل از اين ملاقات مشترك، تقوايي را ديده بوديد؟

بهرام رادان، نه من در كيش بودم كه ...

معلم : تقوايي شناخت خوبي در زمينه انتخاب بازيگر دارد. همان موقع يادم هست كه او از شما به عنوان چهره‌اي مناسب براي ايفاي برخي نقش ها ياد كرد. حالا داستان‌اش را خودتان بگوييد.
رادان : قضيه خيلي اتفاقي بود. يكي دو ماهي مي‌گذشت كه از بازي در فيلم شورعشق فارغ شده بودم و هيچ پيشنهاد جديدي هم به من نشده بود. با دوستان به كيش رفته بوديم كه اين اتفاق هم زمان شد با گرامي داشت استاد بنان و جشنواره فيلم مستند در كيش. روز قبل از آن آقايي پيش من آمد و گفت شما كار سينما هم مي‌كنيد؟ گفتم قبلاً در يك فيلم بازي كرده‌ام. بعد ما رفتيم پيش آقاي مشايخي و با ايشان صحبت كرديم. ظهر همان روز آقاي تقوايي را ديدم و شما هم بوديد. برايم خيلي جالب بود.
قبل از اين كه وارد سينما شوم. با سينما آشنا بودم چون دوستان و اقوام فعال در سينما داشتم. البته از طريق هيچ‌كدام از آنها وارد

سينما نشدم. مجله‌هاي سينمايي را مي‌خواندم و خب به همين دليل با نام ناصر تقوايي آشنا بودم. همه فيلم‌هاي ايشان را ديده بودم و دوستشان داشتم. به نظرم واقعاً آدم باهوشي است كه در سنين جواني سريال با ارزش دايي‌جان ناپلئون را ساخته است. بنابراين ديدار با ايشان و شما برايم خيلي غير منتظره بود. جوري كه همه لحظه لحظه‌هاي اين ديدار در ذهنم هست. آن قدم زدن در ايوان هتل، انگار همه در مغزم تايپ مي‌شد!

معلم: خب تعريف كن از كجا كار را شروع كردي. چطور شد اصلا به بازيگري روي آوردي؟
رادان : اين بر مي‌گردد به زماني كه به خاطر بيماري بعد از چهار، پنج ماه از خدمت سربازي معاف شدم. در همان گير و دار بود كه يك بار يكي از دوستان – حالا اسم‌اش در خاطرم نيست گفت تو مي‌تواني بازيگر خوبي شوي. حرف‌اش تاثير زيادي بر من گذاشت. هميشه فيلم مي‌ديدم و از ديدن بسياري از فيلم‌ها لذت مي‌بردم اما اين نوعي نگاه از بيرون به دنياي سينما بود. هيچ وقت فكر نكرده بودم كه از درون اين پديده هم مي‌شود به فيلم و سينما نگاه كرد. يعني وارد فيلمي بشوم و عضوي از آن. تا اينكه يك روز تعطيل به همراه خانم بيتا فرهي كه از بستگان نزديكم هستند. سرصحنه فيلمي رفتم. آقاي امين حيايي هم آنجا بود. از قبل او را هم مي‌شناختم. همان جا احساس مي‌كردم كه نقطه شروع كارم همين جاست. اما كسي نبودم كه از شخصي درخواست كنم مرا در فيلم‌اش راه بدهد. احساس مي‌كردم اين كار حتي اگر ميسر باشد. دلخواهم نيست. بنابراين در مجلات سينمايي دنبال يك موسسه خوب آموزش بازيگري گشتم و خوشبختانه يافتم. آن قدر همان ماه اول كلاس‌هاي بازيگري‌ام شاد و اميدوار كننده بود كه اصلا به فكر تسويه حساب و پول دادن يازده ماه بعدش نمي‌افتادي! پر از شادي و بگو بخند. دو هفته از اين ماجرا نگذشته بود كه آقايي آمد و گفت، يك موسسه به هنرجو نياز دارد. دو قطعه عكس همراهت باشد و اين هم نشاني! فرداي آن روز رفتم موسسه شكوفا فيلم پيش آقاي بابائيان. هيچ كس را هم نمي‌شناختم. يعني اسم آقاي مقدس را هم تا آن لحظه نشنيده بودم. خيلي عادي يك فرمي را پركردم. نوشته بود: «موتور سواري بلدي؟ سواركاري بلدي؟ معلق بلدي بزني؟» و از اين جور سئوال‌ها! فرم را كه پركردم از موسسه خارج شدم اما دو سه ساعت بعد با من تماس گرفتند كه مي‌خواهيم دو سه تا عكس از شما بگيريم!» عكس‌ها را گرفتند و چند وقت بعد براي تست بازي دعوتم كردند. اصلا باور كنيد همه چيز برايم تفريحي بود! يكي از دوستانم كه به اتفاق من به آنجا مي‌آمد، مي‌پرسيد: «اگه نقش سوم و چهارم هم باشه، بازي مي‌كني؟» گفتم: «چرا كه نه؟!» چند روز مانده بود به فيلمبرداري آمدند و گفتند كه شما چشم و چراغ اين پروژه‌ايد (با خنده) و نقش اول! من اصلا حيرت كرده بودم. در كل كار شور عشق هم گم بودم و درك نكرده بودم قضيه چيست؟ يعني همان ابتدا كار نقش اول بازي كردن در يك كار سينمايي برايم بسيار سنگين بود. بعد از آن كم كم برايم جدي شد و ...

معلم: سناريو را هم خواندي يا داستان را برايت تعريف كردند؟
رادان: نه، سناريو را به من دادند و آن را خواندم.

معلم: تجربه اول جلوي دوربين از نظر خودت چه طور بود؟
رادان: اول هيچ احساس خاصي نداشتم چون نمي‌دانستم كجا هستم و چه كار مي‌كنم! اما بعد كه فيلم را روي پرده ديدم ... راستش فقط مي‌توانم بگويم نقطه شروع بود. اظهارنظر ديگري نمي‌توانم بكنم. خدا را شكر كه پرفروش و پرمخاطب بود. كاري به ارزش‌هاي فني و پشت صحنه‌اش ندارم. يك وقت كسي از نقش‌هاي كوچك شروع مي‌كند و بعد پله پله بالا مي‌آيد اما به من از همان پله بالا گفتند: «شروع كن!» خيلي خوشحال كننده است اما پر مسئوليت هم هست. يعني مي‌شود از همان بالا با سر به زمين بخوري و كار آخرت باشد!

معلم: برايت مشكل نبود كه توي جلد كس ديگري فرو بروي؟ با نقش احساس نزديكي مي‌كردي؟
رادان: خوبي آقاي مقدس اين بود كه مي‌گفت فراموش كن بازي مي‌كني، خودت باش. بنابراين به جاي اينكه من در قالب شخصيت بروم، شخصيت را در قالب خودم مي‌بردم! آخر درباره بازيگري و تكنيك‌هاي آن چيزي نخوانده بودم. واقعاً خيلي سخت بود. همه‌اش از اين مسئله مي‌ترسيدم كه وقتي «كات» مي‌دهند. فحش نخورم! در حالي كه اين جوري نبود.
فرزاد هومن، شور عشق اكران شده بود كه شما فيلم بعدي را بازي كردي؟
رادان: نه نزديك عيد 78 يا 79 بود كه از دفتر «هدايت فيلم» به من زنگ زدند و گفتند آقاي شايسته مي‌خواهد شما را ببيند. رفتم و در آنجا آقاي شايسته مرا به آقاي اعلامي معرفي كردند و گفتند ايشان قرار است فيلمي بسازند درباره جوان‌ها. آقاي كلامي هم با آقاي شايسته صحبت‌هايي كردند و دو سه روز مانده به عيد فيلمنامه‌اي به نام مريم را به من دادند و گفتند بخوان. خواندم و ايرادهايي گرفتم كه آقاي اعلامي گفت اين موارد ايرادي تغيير خواهند كرد. ارديبهشت ماه بود كه فيلمنامه مريم را كنار گذاشتند چون نوشته خود آقاي اعلامي نبود – و فيلمنامه ساقي را آوردند كه توليد آن هم خيلي طول كشيد. هي بازنويسي مي‌شد و تغيير مي‌كرد. تا اينكه نزديكي‌هاي تابستان آقاي شايسته تماس گرفتند و گفتند فيلمنامه‌اي هست به نام آبي. من قبلا نام اين فيلمنامه را شنيده بودم و مي‌دانستم قرار بوده امين حيايي با خانم هديه تهراني در اين فيلم بازي كنند اما چون حيايي سر فيلم تكيه بر باد موهايش را كوتاه كرده بود. نمي توانست در اين فيلم بازي كند. آقاي لبخنده فيلمنامه آبي را به من دادند و خواندم و با هم درباره‌اش صحبت كرديم. قرار شد كه من موافقتم را براي همكاري در اين فيلم اعلام كنم. با امين حيايي تماس گرفتم- راستش بدم مي‌آيد جانشين كسي بشوم بي‌آنكه خود آن شخص اطلاع داشته باشد – آقاي حيايي گفت : چه كسي بهتر از تو. برو در فيلم بازي كن. اين جوري بود كه آبي را بازي كردم و بعد فيلمنامه ساقي پس از چندين بار بازنويسي آماده توليد شد كه مهر همان سال در اين فيلم هم بازي كردم. در واقع اواخر فيلمبرداري فيلم ساقي بود كه شور عشق را در شهرستان‌ها نمايش دادند.
از نظر من كار سينمايي‌ام يك نقطه آغاز داشت و يك نقطه پايان هم دارد. دلم نمي‌خواهد مردم مرا از سينما بيرون بيندازند! و بعد مثل توپ به سريال‌هاي تلويزيوني شوت شوم. مي‌خواهم با پاي خودم خيلي محترمانه مثل ميهماني كه به جايي دعوت شده، از صاحبخانه خداحافظي كنم.
معلم : با توجه به اينكه شور عشق تا آن لحظه در تهران نمايش داده نشده بود. آقاي شايسته چه طور شما را ديده بود و به بازي در فيلم ساقي دعوت‌ات كرد؟
رادان: از روي عكس‌هاي چاپ شده شور عشق در نشريات.

هومن : كار با آقاي لبخندچه طور بود؟
رادان: تجربه جالبي بود. آقاي لبخنده خودشان بازيگر بوده‌اند و خيلي خوب مي‌توانستند حس موردنظرشان را به من منتقل كنند تا من در صحنه اجرا كنم. از ايشان خيلي آموختم. اصلا از هر چهار كارگرداني كه در فيلم‌هايشان بازي كرده‌ام. بسيار ياد گرفته‌ام. اما با آقاي لبخنده بحث و گفتگوهاي جالب‌تري داشتم. ساعت‌ها با ايشان درباره نقش و گفتگوهاي جالب‌تري داشتم. ساعت‌ها با ايشان درباره نقش و يا صحنه‌اي كه قرار بود فيلمبرداري شود بحث مي‌كردم و بنابراين جلوي دوربين راحت‌تر بودم. وقتي يك فيلمنامه را مي‌خوانم. در ذهنم يك كارگرداني هم براي اين فيلمنامه انجام مي‌دهم. به نظرم طبيعي است و اغلب بازيگران چنين كاري را مي‌كنند. اما از سويي كارگردان هم در ذهن اش آنچه را كه انديشيده حتماً كارگرداني كرده است. مهم اين است كه اين دو «كارگرداني» به هم نزديك شوند و به يك نقطه مشترك برسند. اگر اين اتفاق نيفتد. جنس بازي، واقعي نخواهد شد. يعني نه بازيگر مي‌داند چه كرده و نه كارگردان مي‌فهمد كه اين بازي همان است كه مي‌خواسته يا نه. به هر حال در آبي اعتماد به نفسي كه يك گروه حرفه‌اي به من دادند.در كارم خيلي تاثير گذاشت.

معلم : خود شما نسبت به موضوعاتي كه در فيلم‌هاي آبي و شور عشق مطرح شده بود نظر خاصي داشتي؟
رادان : توي شور عشق نه خيلي كم. اصلا فضاي اين كار وجود نداشت. چون در پيش توليد حضور نداشتم يا اصلا شايد پيش توليدي به آن صورت وجود نداشت. من پيش توليدهارا خيلي دوست دارم. اين كه با كارگردان درباره نقش و قصه صحبت كنم ...

هومن : در آبي پيرامون وع بازي با آقاي لبخنده صحبت مي‌كرديد يا اينكه اظهار نظرهايي هم درباره پلان‌ها و شخصيت‌پردازي و مسائل فني وجود داشت؟
رادان : يادم نمي‌آيد كه درباره پلان‌ها با ايشان حرف زده باشم. اين كار را از ساقي شروع كردم. براي كسي كه تازه وارد سينما شده است، اين گونه اظهارنظرها جرأت مي‌خواد كه من هنگام ساخت فيلم آبي آن جرأت را نداشتم. هميشه هنگام بحث‌هاي خانم تهراني با آقاي لبخنده من ساكت بودم. دوست داشتم نظرم را بگويم اما فكر مي‌كردم كه هنوز وقت‌اش نرسيده است.

هومن : در آواز قو چه طور؟
رادان : آواز قو فيلم عجيبي بود! درباره اين فيلم هم خيلي بحث و نت برداري كردم. بيست سي مورد يادداشت درباره سناريو نوشته بودم. بعد همه با هم بحث كرديم و درباره برخي از موضوعات و واكنش ها نظرهاي همديگر را شنيديم. اما سرصحنه فيلمبرداري با آقاي اسدي هيچ بحث و جدلي نداشتم.

معلم : براي خود تو مهم بود كه در چه فيلم‌هايي داري بازي مي‌كني؟
رادان : در دو فيلم اول ام اعتراف مي‌كنم كه نه! اصلا برايم مهم نبود. اما از ساقي به بعد مسئله برايم خيلي فرق كرد.

هومن : چرا؟
رادان : چون يك جوري باور كردم كه شايد بتوانم كاري انجام دهم. يعني به اين خود باوري رسيدم كه شايد نظر دادنم مفيد باشد، پس چرا نظرم را نگويم؟

معلم : ساقي درباره چيست؟
رادان : سير طبيعي زندگي يك جوان است كه آرزوهاي زيادي دارد سينما، خارج رفتن و ... براي رسيدن به اين آرزوها حاضر است دست به هر كاري بزند اما در دام يك عده تبهكار مي‌افتد و تصميم مي گيرد خودش را نجات دهد...

معلم : خب موضوع اين فيلم‌ها كه اغلب درباره جوانان اند با آن چه كه در زندگي عادي به عنوان يك جوان تجربه كرده‌اي نسبتي دارد؟
رادان : فرسنگ‌ها اختلاف دارد!

هومن، يعني گوشه‌اي از هيچ كدام آنها مسئله شخصي شما هم نبوده است؟
رادان: من معمولاً اين بحث را با كارگردان ها دارم كه شما فيلمي را مي‌سازيد كه مخاطبان آن اغلب مثل من جوان هستند. من به نمايندگي از آنها مي‌خواهم درباره‌اش نظر بدهم حالا بستگي به كارگردان دارد كه بگذارد نظرم را بگويم يا نه. بعضي فكر مي‌كنند مشكل جوانان فقط رابطه با جنس مخالف است و گپ و گفتي در كافي شاپ و شنيدن موسيقي و همين! تمام شد. به نظر من در سينماي ايران فقر سوژه وجود دارد. در سينماي فرنگ اين همه فيلم ساخته مي‌شود. دوتاي آنها عين هم نيستند. اين همه سوژه در اين مملكت وجود دارد اما كسي جرأت نمي‌كند قدم اول را بردارد! به محض اين كه كسي پيش قدم شد سي چهل نفر دنباله رو او مي‌شوند. دراين هشت نه ماهي كه من بيكارم، خوب است چند تا سناريوي تكراري به من پيشنهاد شده باشد؟ تازه يك فيلمنامه را خوانده‌ام و هنوز با كارگردان صحبت نشده. همان موضوع در فيلمي ديگر تكرار مي‌شود. همه‌اش چهره مي‌خواهند و جذابيت ظاهري! حتي كار به جايي كشيده شده كه هنگام بازي در فيلمي سرصحنه يكباره كات مي‌دهند. چي شده؟ زير چشم‌ات را پايين نكش و يا فلان حالت را به چهره‌ات نده. زشت مي‌شوي! خب بازي و حس صحنه اين حالت را مي‌طلبد. شما زيبايي بازيگر را مي‌خواهيد يا بازي‌اش را؟

هومن: يعني از يك دوره‌اي به بعد فيزيك چهره‌ براي خودت هم ديگر مطرح نيست و بيشتر جنس بازي مهم است.
رادان : مي گويند اين چهره را حفظ كن، بازي‌ات را هم ادامه بده. خب من حس را بايد به وسيله چهره‌ام انتقال بدهم نه با دست و پاهايم...

معلم : مثل عكس‌هاي فيلم‌هاي ايراني كه هميشه چهره بازيگران را در حالتي فيكس نمايش مي‌دهند و بازتابنده حالتي از بازي بازيگر نيستند. شايد اصلاً بازي‌اي در كار نيست!

هومن: چون دقيقاً از همان زاويه اي عكس مي‌گيرند كه فيلمبردار دارد فيلمبرداري مي‌كند. >معلم: بله آن عكس‌ها به نوعي نشان دهنده تصويرهاي اين فيلم‌ها هم هستند. در عكس‌هاي فيلم‌هاي ايراني كم‌تر حالت جمع شدن چهره يا فرم متنوعي از چهره مي‌بينيم. حالا چه طور شد كه در آواز قو بازي كردي؟ البته آن موقع بازيگر شناخته شده‌اي بودي!
رادان: دركش و قوس دو فيلم به تهيه كنندگي آقايان شايسته و فرحبخش و بحث‌هايي كه بين آن دو پيش آمده بود. من در تنگناي تصميم گيري مانده بودم. به هر دوي آنها هم گفتم كه مرا در منگنه گذاشته‌ايد كه در يكي از اين دو فيلم بازي كنم و بنابراين در هيچ يك از اين دو بازي نخواهم كرد. همان هنگام كه ارشاد به فيلمنامه آواز قو مجوز ساخت داده بود. من در دفتر آقاي فرحبخش حضور داشتم. فيلمنامه را به من دادند و از قبل هم خيلي ها از اين فيملنامه تعريف مي‌كردند. تا سكانش پاياني هم چندان علاقه‌اي به بازي در فيلم نداشتم. نظرم اين بود كه باز هم يك دختر و پسر هستند و بعد فرار مي‌كنند و نيروي انتظامي دستگيرشان مي‌كند و ... اما از سكانش صد به بعد متوجه شدم كه چه قدر خوب نوشته شده است. هنوز هم همين عقيده را دارم.

هومن : يك نكته‌اي كه در آواز قو توجه تماشاگر را جلب مي‌كند اين است كه جوانان را موجوداتي شر، غيرمنطقي و ماجراجو نمايش مي‌دهد. وقتي فيلمنامه را مي‌خواندي متوجه اين نكته شدي و يا درباره‌اش با نويسنده فيلمنامه بحث كردي؟
رادان : به نظرم آن جوان خيلي خوب مرحله به مرحله به آن عصيان پايان فيلم مي‌رسد. سير وقايع خطي است و ماجراهاي جانبي ندارد. اما فكر مي‌كنم در اين خط قصه تا رسيدن آن جوان به عصيان پاياني زمينه چيني‌هاي لازم شده است.
هومن : اما نكته‌اي را كه گفتم فقط شامل حال شخصيت اصلي قصه نمي‌شود. نامزد او هم همين مشكل را دارد. يعني وقتي پدرو مادر دختر به او اعتماد مي‌كنند او نيز تصميم غيرمنطقي و غيرعقلاني مي‌گيرد. جواني كه در اتوبوس كنار پيمان نشسته چندين بار به تركيه سفر كرده است و هر بار به گفته خودش با خفت و خواري بيرون‌اش كرده اند و يا به زندان افتاده اما باز هم براي بار پنجم دارد به تركيه سفر مي‌كند. آن سرباز نيروي انتظامي با يك لبخند دختر اسلحه‌اش را هم در اختيار او قرار مي‌دهد و ... يعني اگر اين مسئله تنها به شخصيت اصلي محدود مي‌شد، مي‌گفتيم اين يك عصيان فردي و تا حدودي قابل قبول است اما وقتي همه جوانان اين فيلم به نوعي عملكردي نسنجيده دارند كه عواقب وخامت باري برايشان رقم زده مي‌شود ديگر نمي توان گفت كه اين مسئله اتفاقي و محدود به يك شخص بوده است. سئوال من اين است كه شما به عنوان يك جوان اين قصد را تشخيص داده بوديد و يا تنها خط قصه برايتان مهم بوده است؟
رادان: خب خط قصه برايم مهم بود، شايد به اين نتيجه نرسيده بودم كه چه قصدي وجود داشته است اما به هر حال همه آدم‌ها مشكلاتي دارند من فكر مي‌كنم دوربين در اين فيلم از ميان همه شخصيت‌ها، پيمان را تعقيب مي‌كرد.

معلم : تصويري كه در ذهن‌ات از آواز قو داستي به آن چه كه بعد در فيلم ديدي، چه قدر نزديك بود؟ چون من فيلمنامه آن را خوانده ام و به نظرم مي‌شد اين فيلم را دو جور تصوير كرد. يكي همين شكلي است كه اتفاق افتاده يعني در آن نمايش و تظاهر بيشتر از موضوع اهميت پيدا كرده است. اما مي‌شد آن را به شكل واقعي تر پرداخت كرد كه در آن صورت با حفظ و رعايت عناصر هيجان و تعليق سينمايي به يك فيلم اجتماعي مناسب تبديل مي‌شد.
رادان : فيلمنامه تا سكانس هاي نزديك به سكانس صد ساده نوشته شده بود و از آن جا به بعد بود كه پيچيدگي‌هايي وجود داشت. من فكر مي‌كنم آواز قو در ميانه يك سينماي صرف تجاري و يك اثر عميق اجتماعي قرار گرفته است. اما اين تقابل در پشت صحنه وجود داشت و بنابراين نه تجاري صرف شد و نه يك اثر عميق اجتماعي. چيزي بين اين دو!

معلم : از نظر كار چه قدر وقت صرف شد؟ سخت بود؟
رادان : پنجاه و سه چهار روز طول كشيد و ... بله، خيلي سخت بود اما تمرين هايي كه با آقاي آتيلا پسياني انجام دادم. خيلي موثر واقع شد. به هر حال تصوري كه هنگام بازي ازاين فيلم داشتم با آن چه كه ديدم خيلي فرق داشت. يعني انتظار نداشتم يك فيلم خوب و قابل قبول باشد اما وقتي فيلم را ديدم متوجه شدم كه خيلي فراتر از تصور قبلي ام است.

معلم : چه عناصري از اين فيلم باعث موفقيت نسبي‌اش به گفته خودتان شده است؟
رادان : از نظر من هيچ عاملي در اين فيلم قصد خودنمايي ندارد. همه سعي كرده‌اند كار خوبي ارائه دهند. هر چند هيچ كس در حد عالي و نهايي خودش ظاهر نشده اما حاصل تلاش آنها مشهود است. مونتاژ خوب و فيلمبرداري مناسب و بازي ها همه در حد قابل قبولي ديده مي‌شوند.

معلم : قبلا كه با هم صحبت مي‌كرديم. نكته جالبي را گفتي: اين كه با اين چهار فيلمي كه بازي كردي فقط چهار عامل اصلي را انجام داده‌اي! كمي درباره‌اش صحبت كن.
رادان : به نظر من هر كس كه وارد كاري مي‌شود بايد هدف مشخصي داشته باشد. من پيش از اينكه وارد سينما بشوم خيلي دلم مي‌خواست روزنامه نگار شوم. هنوز هم دوست دارم يك نقطه آغاز و شماي كار و حد نهايي هم براي حرفه روزنامه نگاري در ذهنم مجسم كردم و گفتم تنها از اين راه عبور مي‌كنم. سناريوهايي به دستم رسيد كه نويسندگان و سازندگانش درباره ساخت آن و اين كه فيلم به چه نتيجه‌اي خواهد رسيد. با من بحث و گفتگو كردند. به آنها گفتم با وجود ارزش‌هايي كه فيلمنامه هايتان دارند چون در مسير فكري من نيستند، ازبازي دراين فيلم‌ها معذورم. بعد از اين چهار كار كه حضورم را در بدنه سينماي ايران اعلام كرده‌ام. دنبال فرصتي مي‌گردم كه تحولي در من ايجاد شود يا كسي مرا به كار دعوت كند كه در من تحول ايجاد كند. منتظر ايجاد آن جرقه هستم.

معلم : يعني مسير ابتداي كار را طي كرده‌اي ...
رادان : بله و حالا موقعي است كه مي خواهم با خودم زورآزمايي كنم، ببينم چه توانايي‌هايي دارم.

هومن : فكر نمي‌كني با اين جريان غالبي كه در سينماي ايران وجود دارد، باز هم همان تصويرها را از شما مي‌خواهند؟
اين حرفه، حرفه بي‌رحمي است. عين دريا! زيبا و بي‌رحم. بهترين شناگرها را هم مي‌تواند در خود غرق كند!

رادان : خب اين طبيعي است كه ....

معلم : منظور اين است كه چه قدر مي‌تواني دوام بياوري؟
رادان : تا حالا دوام آورده‌ام. من با مردم سروكار دارم. آنها با من حرف مي‌زنند و مي‌گويند كه چه دوست دارند. آنها اين مسئوليت را بر دوشم مي‌گذارند و اين بر دوشم سنگيني مي‌كند. فيلمنامه‌هايي بوده‌اند كه من بازي كردن در آنها را نپذيرفته‌ام اما هميشه مراحل ساخت‌شان را دنبال كرده‌ام تا ببينم چه كسي در آن فيلم‌ها بازي مي‌كند؟ اگر موفقيتي در آن فيلم‌ها وجود داشته باشد، حتماً اين موفقيت نصيب كسي كه به جاي من بازي كرده، خواهد شد.

معلم : بعد از اين چهار فيلم، هيچ كاري را قبول نكرده‌اي؟
رادان : نه در سال 80 هيچ كاري را نپذيرفته‌ام.

معلم : يعني همه مضمون‌هاي مشابهي داشته‌اند؟
رادان : بله، علاوه بر آن اگر قرار بود در اين فيلم‌ها بازي كنم ديگر سرم را نمي‌توانستم بلند كنم! نقد فيلم زياد مي‌خوانم برخي از دوستان سينمايي به من مي‌گويند مشكل تو اين است كه نقد زياد مي‌خواني! اما معتقدم كه آن نقدها شايد بتوانند ضعف‌هاي مرا گوشزد كنند و به پيشرفت كارم بينجامند. با عرض معذرت از همه كساني كه اين گفتگو را مي‌خوانند و مي‌دانند مقصودم آنها هستند. بايد بگويم اين فيلمنامه‌هايي را كه به من پيشنهاد كرده‌اند به دليل حفظ آبرويم حاضر نشده‌ام در آنها بازي كنم! چهار كار قبلي‌ام هر چه كه بودند. مي‌توانم دلايل قانع‌كننده‌اي براي علت حضورم در آنها ارائه دهم اما از اينجا به بعد نه. ديگر نمي‌خواهم به هر كاري تن در دهم. زيرا نقطه پايان كارم را هم مي‌دانم چيست. از نظر من كار سينمايي‌ام يك نقطه آغاز داشت و يك نقطه پايان هم دارد.

هومن : پايانش چيست؟
رادان : به طور دقيق نمي توانم بگويم در فلان سال يا ...

هومن : درباره‌اش فكر كرده‌اي؟
رادان : بله، دلم نمي‌خواهد مردم مرا از سينما بيرون بيندازند! و بعد مثل توپ به سريال هاي تلويزيوني شوت شوم. مي‌خواهم با پاي خودم خيلي محترمانه مثل ميهماني كه به جايي دعوت شده از صاحبخانه خداحافظي كنم. بعضي از فيلمنامه‌هايي را كه خوانده‌ام و نپذيرفتم كه در جريان ساخت آنها همكاري كنم. آن قدر سخيف‌اند كه فكرم را به خود مشغول كرده‌اند! دائم فكر كرده‌ام كه با چه رويي مي‌شود در اين فيلم‌ها بازي كرد؟ اما ساخته شده‌اند و ...

معلم : متولد چه سالي هستي؟
رادان : ارديبهشت 58

معلم : پس بچه بعد از انقلابي!
رادان : نه (با خنده) بچه انقلابم، بعد از رفراندوم جمهوري اسلامي متولد شده‌ام.

معلم : خودت درباره مشكلات و مصائب جامعه امروز چه نظري داري؟
رادان : در جامعه ما اغلب دوست دارند يك جوري زير آب همديگر را بزنند! همه از موفقيت همديگر دلسرد مي‌شوند. در حالي كه موفقيت و رقابت بايد دلگرم كننده باشد. نمي‌دانم چرا بايد رقابت و رفاقت را دو نقطه متقابل بدانيم؟ چرا نگوييم سفره‌اي پهن شده و هركس به اندازه استعدادش مي‌تواند از آن بهره ببرد؟ چرا در بشقاب همديگر نگاه مي‌كنيم و لقمه‌هاي يكديگر را مي‌شماريم و كش مي‌رويم؟

معلم : پس اين عارضه اخلاقي را در جامعه مي‌بينيد؟
رادان : خيلي زياد. نه تنها در سينما در همه حرفه‌ها وجود دارد اما در سينما شديدتر است. چون همه يكديگر را مي‌شناسند و يك خانواده كوچك را تشكيل مي‌دهند. بنابراين همه مواظب هم هستند! ما همديگر را نقد مي‌كنيم در حالي كه اول بايد خودمان را نقد كنيم. آن انرژي را كه صرف برشمردن و رفع نقاط ضعف ديگران مي كنيم بهتراست. اول صرف رفع نقطه ضعف هاي خودمان بشود.

معلم : قبل از اينكه وارد سينما بشوي چه نوع فيلم‌هايي را دوست داشتي و برايت هيجان انگيز و تأثير گذار بودند؟
رادان : پيش از ورودم به سينما همه فيلم‌ها را به صورت يك مجموعه مي‌ديدم و با نوع هاي سينمايي خيلي آشنا نبودم. بچه كه بودم. كارتون‌هاي تلويزيون تاثير بدي رويم گذاشت. همه شخصيت‌هاي كارتوني مادر مرده بودند! حنا. هاچ. بل و سباستين و ... حتي سريال ها هم همه گريه دار بودند: اوشين، هانيكو ... و ما توي اين فضا فضايي غم انگيز بزرگ شديم. در آن زمان فيلم‌هايي مثل هامون، اجاره نشين‌ها را دوست داشتم. پرده آخر را فوق العاده دوست داشتم و هنوز هم اگر فيلم ان به دستم برسد نگاه مي‌كنم و لذت مي‌‌برم. بعد از اين كه وارد سينما شدم زاويه ديدم تغيير كرد. الان متوجه شده‌ام كه اكثر فيلم‌هاي ايراني در مفهوم و مضمون را به شكل سينمايي‌اش به روش تماشاگر مي‌بندند. به نظرم با همين محدوديت‌ها و با همين بودجه‌هاي كم و ناچيز هم مي‌شود شاهكار خلق كرد.

هومن : كتاب‌هايي كه درباره بازيگري نگارش شده‌اند مطالعه مي‌كني؟ با شيوه‌ها و تكنيك‌هاي آكادميك بازيگري آشنا هستي؟
رادان : اولين كتاب بازيگري كه مطالعه كردم تكنيك بازيگري بود. كتاب‌هاي خيلي خاصي كه درباره بازيگري باشند مطالعه مي‌كنم. آخرين كتاب آقاي كيانيان را خوانده‌ام. فيلم مخمصه را در منزل داشتم و تحليل هاي اين كتاب را درباره بازيگري آل پاچينو و رابرت دونيرو با خود فيلم مقايسه كردم. به هر حال با استنباطهاي شخصي خودم، آن چه را كه فكر مي‌كنم به دردم مي‌خورد، مي‌پذيرم و سعي مي‌كنم بياموزم.

معلم : الان در چه رشته‌اي تحصيل مي‌كني؟
رادان : مديريت بازرگاني در دانشگاه آزاد.

معلم : قصد ادامه تحصيل در همين رشته را داري؟
رادان : درس خواندن را دوست دارم اما مطمئن نيستم كه در زمينه رشته تحصيلي‌ام كار كنم.

معلم : يك نقيصه‌اي كه در سينماي ايران وجود دارد اين است كه نسل جوان سينماي ايران خيلي پذيراي يك «راهبر» يا «مرشد» نيست. يعني چندان به يادگيري و استفاده از تجربه‌هاي ديگران اهميت نمي‌دهد. فكر مي‌كني چه قدر اين پذيرش و ظرفيت يادگيري در خود تو وجود دارد. و اصلا چه قدر برايت مهم است كه امروز با ديروز و فردايت متفاوت باشد؟ يك مسئله ديگر هم اين است كه اگر به فيملسازان مهم سينماي ايران توجه كني خواهي ديد كه آنها يك پشتوانه‌هاي تئوريكي داشته ‌اند. هميشه كساني بوده اند كه از نظر فكري حامي شان باشند. اما در نسل جديد اين گرايش به عميق‌ترشدن ديده نمي‌شود. فكر مي‌كني آن حمايت‌ها و حاميان وجود ندارند و يا اين نسل در پي يافتن‌شان نيست؟
رادان : اين مسئله درباره همه افراد نسل جديدي كه به سينما وارد شده‌اند صدق نمي‌كند. به نظر من دو دسته هستند. براي هر دو دسته شهرت و پول بسيار اهميت دارد و اين طبيعي است. اما يك دسته به محض اينكه به شهرت رسيدند در همان جا متوقف مي‌شوند. به عبارت ديگر كمال مطلوب انها همين شهرت است و بس. آنها به قول شما مرشد نمي‌پذيرند ياد نمي‌گيرند عميق‌تر نمي‌شوند و در همان سطح و حد باقي مي‌مانند. اين حرفه، حرفه بي‌رحمي است. عين دريا! زيبا و بي‌رحم. بهترين شناگرها را هم مي‌تواند در خود غرق كند! من با كساني كه مي توانند نقش همان «مرشد» را داشته باشند صحبت كرده‌ام يك بار سه ربع ساعت آقاي انتظامي ايستاده با من صحبت كرد. آقاي ارجمند، آقاي شكيبايي... آقاي انتظامي كه با من صحبت مي‌كردند همه سلول‌هاي بدنم گوش شده بودند! آنها مي‌خواهند به نسل جوان كمك كنند. طبيعي است كه اين پيش كسوتان خيلي جزئيات را بيان نمي‌كنند اما كلياتي را مي‌گويند كه يك آدم بزرگ مي‌تواند چكيده اين تجربيات را به ذهن بسپارد و به كار بندد. اين ديگر با ماست كه چه طور از راهنمايي‌هاي آنان استفاده كنيم به نظرم يك بازيگر در همه شرايط بايد بازيگر باشد. فرقي نمي‌كند سرصحنه يا در منزل و يا در بيرون همه جا براي يادگيري مناسب است.



+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

چرا وقتی که ادم تنها میشه غم غصش قد یه دنیا میشه میره یه گوشه ی میشینه اونجا رو مثل یه زندون میبینه غم تنهایی اسیرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه وقتی که تنها میشم اشک تو چشمام پر میزنه غم میاد یواش یواش خونه ی دل در میزنه یاد اون شبها می افتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

آلبوم under my skin 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

دلکش درگذشت
 
Marshalford@Yahoo.com
 
 
دلکش
دلکش خواننده موسيقی ايرانی چهارشنبه شب در سن 79 سالگی در بيمارستانی در تهران به مرگ طبيعی درگذشت.

با مرگ دلکش جامعه موسيقی ايران خواننده ای را از دست داد که نه تنها صدائی رسا و تاثير گذار داشت، بلکه در فرآيند نوآوری در موسيقی سنتی نقشی عمده ايفا کرد.

عصمت باقرپور با نام هنری "دلکش" در سال 1304 در بابل زاده شد. هنوز نوجوان بود که نزد خواهرش به تهران آمد و در مدرسه ای که درس می خواند، توجه آموزگار موسيقی" ظهيرالدينی" را به سوی خود جلب کرد که صدای او را پر رنگ و شايسته پرورش تشخيص داده بود.

ظهيرالدينی او را به دفتر روح الله خالقی در انجمن موسيقی ملی برد و خالقی او را به دست عبدالعلی وزيری خواننده معروف آن زمان سپرد که فوت و فن آوازخوانی را به او بياموزد.

روی جلد نوار آواز خاطرات
دوسه سالی بعد پس از آموختن آنچه بايد، دلکش در سال 1322 فعاليت آوازخوانی خود را آغاز کرد و در سال 1324 به عنوان آوازخوان به استخدام راديو ايران در آمد که تازه پنج سالی از بنيادش گذشته بود.

در آن سالها، موسيقی سنتی که بر اثر تکرار و تقليد، جاذبه خود را از دست داده بود، نياز بسيار به نوآوری داشت. انديشه و احساس نو، آهنگ نو و صدای تازه می طلبيد تا از رکود پيش آمده به در آيد. نياز به صدای گرم و رسای زنانه به ويژه برجسته می نمود. قمر الملوک وزيری رفته رفته از توان خواندن افتاده بود و ملوک ضرابی نيز ديگر جاذبه پيشينش را نداشت.

از سوی ديگر آهنگسازان نسل جوانتر که قصد نو آوری در موسيقی سنتی داشتند، به صداهای تازه ای نياز داشتند که با نو آوری های آنها سر سازگاری داشته باشد. دلکش يکی از بهترين اين صداها بود که از بخت خوش به همکاری دائمی با مهدی خالدی، آهنگساز نو آور و از شاگردان ابوالحست صبا پرداخت.

همکاری ثمربخش

همکاری دلکش و خالدی نه تنها برای هر دو آنها مفيد بود و هر يک موفقيت ديگری را تضمين می کرد، بلکه در کار ساخت و پرداخت و اجرای تصنيف نيز تحولی پديد آورد.

تا آن زمان تصنيف خوانی چندان اهميتی نداشت و حتی آواز خوانان برجسته خواندن تصنيف را خلاف شان و اعتبار می دانستند.

اما در آفريده های خالدی تصنيف اهميت ويژه ای پيدا کرد و صدای رسای دلکش بر اين اهميت و جاذبه تاکيد می گذاشت. در برنامه های اجرائی "خالدی - دلکش"، تصنيف دوبار اجرا می شد و در آغاز و پايان برنامه جای "پيش در آمد" و "رنگ" می نشست.

اين روش ابداعی از آنجا که بر جاذبه های برنامه های موسيقی می افزود، بزودی فراگير شد و جای تصنيف در همه برنامه های موسيقی راديوئی گسترده تر و برجسته تر گرديد.

متاسفانه همکاری دائمی دلکش و خالدی هفت سالی بيش به درازا نکشيد و آن دو در سال 1331 از هم جدا شدند.

با اين همه صدای دلکش آنچنان پر و پيمان و جذاب بود که توانست در پيوند با آفريده های آهنگسازان ديگر نيز جلوه بسيار پيدا کند.

دلکش پس از خالدی به ترتيب با جواد لشگری، بزرگ لشگری، حبيب الله بديعی و علی تجويدی به همکاری پرداخت. در اين ميان همکاری او با تجويدی پربارتر از ديگران بود و ترانه های بسياری زيبائی از اين همکاری به يادگار مانده است.

گفتنی است که دلکش خود نيز آهنگ می ساخت البته با نام مستعار " نيلوفر". " ساز شکسته" يکی از آهنگهائی است که او خود ساخته و خوانده است.

ترانه ها و فيلمها

دلکش و پسرش سهيل - عکس از اصغر بيچاره
غير از " ساز شکسته" خوانده های زيبای ديگری نيز از دلکش بجای مانده است: آمد نوبهار، آشفته، دل غافل، آه بی اثر، تنها منشين، پشيمان شدم، ياد کودکی، سفر کرده، شب تنهائی، آتش کاروان، به کنارم بنشين و...

آتش کاروان( آهنگ از تجويدی و با شعر بيژن ترقی) و به کنارم بنشين ( از خالدی با شعر رهی معيری) از بازمانده های از ياد نرفتنی دلکش به شمار می روند.

از آن گذشته دلکش شماری از ترانه های بومی شمال ایران را نیز بازخوانی کرده است؛ آنهم در سالهایی که رغبت به "بومی خوانی" فراگیر نشده بود.

بازخوانی او بویژه از قطعه معروف "امیری" بسیار زیبا و دقیق از کار درآمده است.

دلکش در چند فيلم سینمایی نیز شرکت کرده است که عبارتند از: شرمسار، مادر (همراه با قمرالملوک وزیری)، افسونگر و دسیسه.

دلکش سه چهار سال پیش در سفری به شهرهای مختلف اروپا، با بازخوانی ترانه های پیشین خود، یکبار دیگر تحسين و ستایش ایرانیان برونمرزی را برانگيخت.

در آخرين سفر دلکش به لندن، بخش فارسی بی بی سی مجموعه ای از خاطرات و شرح حال دلکش با صدای خود او فراهم کرد. گفتگو، تنظيم و تهيه اين مجموعه را که "آواز خاطرات" نام دارد، شاهرخ گلستان برعهده داشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

 

پگاه آهنگراني: متولد 63 در تهران. تحصيل در رشته موسيقي را رها كرد و به نمايش رو آورد.
لاله اسكندري: متولد 51 در تهران. ليسانس گرافيك
مهناز افشار: متولد 56 در تهران. ديپلم تجربي
ساره آرين: متولد 59 در تهران.ليسانس ميكروبيولوژي.
پژمان بازغي: متولد 53 در تهران. ليسانس صنايع.
عسل بديعي: متولد 56 در تهران.ليسانس تغذيه.
زيبا بروفه: متولد 54 در تهران. ليسانس حقوق قضايي
ماهايا پتروسيان: متولد 48 در تهران. ليسانس تئاتر.
پارسا پيروزفر: متولد 51 در تهران. ليسانس نقاشي.
هانيه توسلي: متولد 58 در همدان.دانشجوي رشته نمايش نامه نويسي.
هديه تهراني: متولد 51 در تهران.ديپلم.
بهناز جعفري: متولد 53 در تهران. ليسانس ادبيات نمايشي.
رامبد جوان: متولد 50 در تهران.ديپلم.

 



چكامه چمن ماه: متولد 59 در تهران.ديپلم مجسمه سازي.
ليلا حاتمي: متولد 51 در تهران. تحصيل در مهندسي برق و ادبيات مدرن فرانسه را در سوييس نيمه كاره رها كرد.
مجيد حاجي زاده: متولد 58 در تهران.تحصيل در رشته ميكروبيولوژي را رها كرد و هم اكنون تئاتر مي خواند.
ميترا حجار: متولد 55 در تهران.ديپلم.
امين حيايي: متولد 49 در تهران. تحصيل در رشته كامپيوتر را رها كرد.
شهاب حسيني: متولد 52 در تهران. تحصيل در رشته روانشناسي را رها كرد.
شهرام حقيقت دوست: متولد 51. كارشناس رشته تئاتر.
رضا داوود نژاد:متولد 59 در تهران. تحصيل در رشته حقوق را رها كرد.
سام درخشاني: متولد 59 در تهران.تحصيل در رشته نمايش را رها كرد.
بهرام رادان: متولد 58 در تهران. ليسانس مديريت بازرگاني.
حبيب رضايي: متولد 48 در مشهد. ليسانس مديريت بيمارستان.
بهاره رهنما: متولد 52 در تهران.ليسانس ادبيات فارسي و حقوق قضايي.دانشجوي فوق ليسانس در رشته نمايش.
مريلا زارعي: متولد 53 در تهران. ليسانس مهندسي صنايع قضايي.
فقيهه سلطاني: متولد 53 در تهران.ليسانس ادبيات نمايشي.
رامبد شكرآبي: متولد 51 در تهران. ديپلم رياضي.
رضا شفيعي جم: متولد 50 در تهران. ديپلم.
غزل صارمي: متولد 57 در تهران.ديپلم.
ميلاد صدر عاملي: متولد 61. دانشجوي رشته مهندسي نساجي.
امير حسين صديق: متولد 51 در نيشابور. ديپلم بازيگري.
لادن طباطبايي: متولد 49 در تهران.ليسانس بازيگري.
شبنم طلوعي: متولد 50 در تهران. ديپلم.
پرستو صالحي: متولد 56 در تهران. ديپلم.
رزيتا غفاري: متولد 51 در تهران. ليسانس كارگرداني سينما.
شقايق فراهاني: متولد 51 در تهران. ليسانس نقاشي.
گلشيفته فراهاني: متولد 62 در تهران. دانشجوي رشته موسيقي.
نگار فروزنده: متولد 57 در تهران.ديپلم.
حديث فولادوند: متولد 56 در تهران.فوق ديپلم.
علي قربان زاده: متولد 57 در تهران.ديپلم.
شبنم قلي خاني: متولد 56 در تهران. ليسانس رشته تئاتر.
ترانه عليدوستي: متولد 63 در تهران. ديپلم.
مهتاب كرامتي: متولد 50 در تهران. ليسانس ميكروبيولوژي.
نيكي كريمي: متولد 50 در تهران. ديپلم تجربي.
ماني كسراييان: متولد 55 در شيراز. ليسانس بازيگري.
باران كوثري: متولد 64 در تهران. ديپلم موسيقي.
كامبيز كاشفي: متولد 56 در تهران. ديپلم.
محمد رضا گلزار: متولد 54 در تهران.ليسانس مهندسي مكانيك گرايش سيالات.
پوپك گلدره: متولد 50 در تهران. ليسانس روانشناسي.
سروش گودرزي: متولد 53 در تهران. ليسانس كامپوتر.
لادن مستوفي: متولد 51 در شهسوار. ليسانس كارگرداني.
مرجان محتشم: متولد 48 در تهران.
يكتا ناصر:متولد 57 در تهران.ليسانس مهندسي محيط زيست.
آناهيتا همتي: متولد 52 در تهران. ديپلم
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

تلفن خوانندگان

تمام شماره ها صحیح میباشد*

شماره تلفن نام خواننده شماره تلفن نام خواننده
818-884-2222 عارف 310-289-8924 اندی
818-244-6877 Boys 818-346-4040 بیزن مرتضوی
818-509-0026 شهبال شبپره 213-654-7003 داود بهبودی
818-832-0455 داریوش 310-441-5996 بلک کتس
818-702-6666 فرامرز آصف 818-599-0015 فتانه
310-470-4809 حمیرا 818-905-8811 شماعی زاده
818-591-9557 ه.هوشیار نزاد 310-877-8835 هوتن
818-348-2207 ژاکلین 818-712-9105 هما میر افشار
818-266-8782 لیلا فروهر 310-276-2270 خردادیان
818-567-4567 مارتیک 310-488-5390 منصور
410-821-9198 مهران 818-882-3046 مسعود فردمنش
818-257-4600 مایکل 818-348-4999 مهرداد آسمانی
949-679-1954 مسعود امینی 310-446-1720 مهستی
818-996-8742 مرتضی 818-888-7401 محمود مقدم

 من خودم به چند تاشون زنگ زدم درست بودن

اما این خواننده ها ماه به ماه تلفنشون را عوض میکنن

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

نگاهی به زندگی پر بار فريدون فروغی
بمناسبت دومين سال درگذشت يک خواننده استثنايی


نام: فريدون فروغی
تولد: نهم بهمن 1329 _ تهران
تحصيلات: ديپلم
آهنگساز، خواننده، شاعر، نوازنده ( گيتار، پيانو، درام)
مرگ : سيزدهم مهر 1380

اواخر دهه چهل، فريدون به خواننده بلندآوازه کلوپ های شبانه تهران قديم و ستاره سِنِ کافه های معروفی چون « مارکيز» و « کاکوله» بدل شد. در همين سالها به دعوت تورج شعبانخانی دو ترانه « آدمک» و « پروانه من » را با موسيقی شعبانخانی و اشعار لعبت والا، بر روی فيلم « آدمک » ( اثر خسرو هريتاش ) اجرا می کند. سال 1349 ، پس از اکران فيلم، صفحه های اين دو ترانه به سرعت در بين علاقه مندان منتشر می شود و فريدون فروغی به شهرت می رسد. گرچه در آن زمان به او خرده می گرفتند که صدای فرها را تقليد می کند اما همين باعث شد تا ديگر زير سايه نام خواننده محبوبش _ ری چارلز_ قرار نگيرد.


در عرض دو سال بعد، چندين ترانه را اجرا می کند که شاخص ترين آنها « نماز » {يا « نياز» به روايت ساواک ! } است، با شعری از شهيار قنبری و موسيقی اسفنديار منفردزاده؛ ترانه ای که منجر به بازخواست هر سه نفر ، از طرف ساواک می گردد.


« فتنه چکمه پوش» ساخته « همايون بهادرن» دومين فيلم سينمايی بود که فروغی در سال 1351 بر تيتراژ آن ترانه ای را به همين نام اجرا کرد. سال بعد « تنگنا» ساخته « امير نادری» با ملودی های شورانگيز و تکان دهنده منفردزاده، صدای فروغی را بر تيتراژ داشت و در همان سال بود که به کافه «کازابا» ی شيراز دعوت شد و بيش از يک سال در آنجا به اجرای برنامه پرداخت. يک سال بعد به درخواست« فرزان دلجو» ترانه ای را برای روی فيلم « ياران» ( با بازی و کارگردانی دلجو) اجرا می کند.


با از رونق افتادن گرامافون و ظهور ضبط صوت، در سال 1353 دوازده قطعه با صدای او به صورت آلبوم توسط « استريو ناز » منتشر می شود. در سال 1354 ترانه « هميشه غايب » را با شعری از شهيار، موسيقی « ويليام خنو» و تنظيم « واروژان» بزرگ اجرا می کند(اين ترانه، پيشتر با شعری از ويليام خنو و با نام « ماهی خسته» اجرا شده بود).


بين سالهای 1350 تا 1358 تک ترانه های ماندگاری با صدای فريدون فروغی ضبط و منتشر شد.
بيست و هشتمين ترانه ای که با صدای او اوج گرفت، « يار دبستانی » بود که منصور تهرانی شعر و آهنگ اين کار را نوشته و برای تيتراژ فيلمش به نام « از فرياد تا ترور » در اختيار فريدون گذاشت. در حالی که هنوز هيچ منع رسمی ای برای فعاليت فروغی اعلام نشده بود پس از آن که به تهرانی خبر می دهند بايد اين صدا را از تيتراژ فيلمش حذف کند و جمشيد جم خواندن اين ترانه را به عهده می گيرد، روی صدای فريدون نه تنها برای آن فيلم بلکه در تمام فروشگاهها و خانه ها مهر ممنوع زده می شود.پس از آن دوبار به زندان می افتد ( یک بار در « کچويی » کرج حبس بلند مدتي را تحمل می کند). تا اين که سفرش به دوبی در سال 1365 فريدون را تا پای پيوستن به هنرمندان دور از وطن پيش برد اما پيشنهادهای تهيه کنندگان آن سوی آب او را به رفتن راضی نکرد.


بعدها اگر توصيه های دوستان دلسوز و تاٌکيد مسؤولان ( که بيشتر قصد از سر باز کردن او را داشتند تا کمک برای کسب مجوز فعاليتش) نبود، شايد هرگز به خواندن در رستوران هتل « آنا» ی کيش که ظرفيت دويست نفر(!) را داشت و يا سالن سيصدنفره « حافظ » دانشکده کيش تن نمی داد ( تا تماشاگرانی که در پايیز سال1378 پای اولين اجرای زنده او در آن جزيره دور نشستند، شاهد اشکهای تلخ او پس از چندين سال خاموشی اش نباشند).


در فروردين سال 1379 به پيشنهاد « حميدرضا آشتيانی پور » ( کارگردان ) و به اميد اخذ مجوز، « می تراود مهتاب» را با شعری از نيما يوشيج برای فيلم « دختری به نام تندر» می خواند اماشرايط تغييری نمی کند. پیش از اين هم « کيومرث پوراحمد » نمی تواند مجوز حضور او را بعنوان بازيگر برای پروژه فيلم « گل يخ » ( که داستان آن در باره زندگی يک خواننده محکوم به سکوت بود ) بگيرد.


تا اينکه در روز جمعه، سيزدهم مهر ماه 1380، روز سياهی که پرده های اتاق کوچک فريدون هرگز طلوع صبح را به خلوت او راه نداد، روزی که مقرر شد ديگر هرگز گيتارش به نوازش انگشتان هيچ دستی به لرزه در نيايد، سرانجام زمانی رسيد که ديگر قوزک پايش يارای رفتن که نه، تاب ماندن هم نداشت ...او را در روستای « قرقرک » اشتهارد کرج در کنار برکه ای کوچک، در سايه کوهی بزرگ و در آرامشی که سالها انتظارش را می کشيد به خاک سپردند.

 

 

وصيتنامه فريدون فروغی

بگوييد بر گورم بنويسند:
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگير قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نيافت
در زندگی احساس تنهايی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنويسيد:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

آهنگ شب های برره

barare 

روی  اینجا  راست کلیک کنید بعد  save target رو بزنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

شب ها گرفته روا چه غمگین

                                  درون دل ها پر شد از نفرین

               دلهامون پر خون  غم ها فراوون

                                       بر آتش خشم هیزم ها افزون

              میوه ها کال و باده ها خالی

                                 پا ها ناتوان در این بی حالی

             زندگی سخت و چه سرده امسال

                                 نمی بینم من کسی را خوشحال

              منم دلسرد و چه بی حوصله

                              از این روزگار هزاران گله

              سبد بهار خالی از سبزه

                               دلها را پر کرد گیاه هرزه

             افسوس از دنیا باختم دریغا

                                  سوختم از کینه ساختم با غم ها

            شرم بر پیشانی اخم است بر ابرو

                               صدایم شکست تو بغض گلو

            لعنت به روزگار ماندم چه سوگوار

                            با دردها زیر این چرخ دوار

             سوز هر عشقی دیگه در من مرد

                             غم را این دنیا به دلم سپرد

            دیگه شده غم چه زیور دل

                         این چراغ روشن در باور دل

            در دل سنگم چه پرورش یافت

                              گل درد و غم با ریشه و بافت 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

 

نیمه های شب بود تنها کنار پنجره  نشسته بودم که صدای زوزه باد منو

درخودم غرق کرد فهمیدم  باد بامن هم صداست وبرای دل من می خواند

بخوان ای باد که خوش می خوانی  آوازت برای من دلنواز است .

 

 

         برای این دل بخوان ، بخوان ای باد شبگرد

                                      بخوان برای این دل که خیلی تنهاست بادرد

        ازبی وفایی بخوان ازهرجدایی بخوان

                                    ازخاطرات تلخم دراین تنهایی    بخوان

        بیا همراه این دل ای بادشبگردبخوان

                                    که تنها بادل من توهستی همدردبخوان

         بخوان ازاین روزگار ازاین دل بیقرار

                                    بخوان ازاین دل من که شد ازدنیابیزار

        بخوان که این دل من فریادرسی ندارد

                                     برای تنهاییاش همنفسی ندارد

        ای باد به دادم برس دراین هیاهوی غم

                                    گذاشته ام سرم رابرروی بازوی غم

        بگذار ای باد شبگرد باتو باشم همسفر

                                   بیامنوازاینجا  به شهر یاران ببر

       منوتوتنها نذار دراین غمگین دیاران

                                 منوببر به شهری که باشه عشق باران

                     ببرمنو انجا که   دلها تنها نباشند

                    آنجا که زندگیها  دیگر ازهم نپاشند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

دلگیرم ازاین شبها شبهای بی ستاره

                                   خدایا رنج وغصه دلم چه بی قراره

                 دلگیرم ازاین روزهاروزای پوچ ودلگیر

                                  روزهای بی ثباتی دوران محنت وپیر

                 دلگیرم ازاین خزون ازاین ستم پاییز

                                 ازاین دفترچه دل دردست بی رحم ریز ریز

                انسانها چه دلسنگ رویاهاچه بی رنگ

                                 افسونها فزونی به دلها زده  چنگ

                خدایا این آدما مهری به هم ندارند

                                  دختران دنبال نیرنگ پسران بدمیارند

                خدایااین زندگی همش آه و افسوسه

                                 شبهابه چشمای من نه خواب بلکه کابوسه

              دلگیرم ازاین همه آدم آهنی بودن

                                 میونه این غصه ها  پژمردن وفرسودن

              دلگیرم ازاین دنیازندگیه بی رونق

                                 درتن خسته من دیگر نمانده   رمق

              دلگیرم ازاین دنیا برزخم نمک پاشیده

                                 دلگیرم ازخداکه  غم مارو ندیده

                                         

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

پیام شادمهر درباره آلبومه جدیدش .. حتما دانلود کنید

 پیام صوتی شادمهر (یک فایل صوتی از طرف آقای عقیلی آماده شده که در مورد آلبوم پاپ کرن هست

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

آهنگ جدیدی از  سیاوش شمس از آلبومه < هفت >   برید لذت ببرید..  

 www.pmcmusic.blogfa.com

    

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

آلبوم دوری و پشیمانی شادمهر(درخواستی)

درد انسان

مرحم

رگ خواب

سکوت

شب بخیر

یرمن یتاب

مثل بارون

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

موزیک ویدیو جدید شادمهر-اغوش
اینم موزیک ویدیو جدید شادمهر به نام اغوش که میتوانید دانلود کنید

tak-music.tk

دانلود

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

ترانه کو ؟

از روی سادگی

    ماهی نقره ایی    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

President George W. Bush is the 43rd President of the United States
 
 
angelGeorge Kocholoo Dorane Pish Az Dabestan
 
 
happyGeorge Dorane Dabestan
 
 
winkingGeorge Teenager
 
 
sickJavat W. Bush
 
 
coolGeorgey Ende Khoshtip
 
 
nerdGeorgey Dar University - Bache Dars Khun
 
 
I don't know - New!George & Doostan
 
 
tongue smugGeorge & Sarhang - Ash Khori
 
 
...waitingPresident George W. Bush Dar Fekre Hamle Nezami Be
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

پريا

 
  احمد شاملو  
     
 
يكي بود يكي نبود
زيرِ گنبدِ كبود
لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پري نشسّه بود.


زار و زار گريه مي كردن پريا
مثِ ابرايِ باهار گريه مي كردن پريا.


گيسِ شون قدِ كمون رنگِ شبق
از كمون ُبلَن تَرَك
از شبق مشكي تَرَك.
روبروشون تو افق شهرِ غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه ي پير.

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج ناله ي شبگير مي اومد...

« ـ پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسّه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟»

پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا


« ـ پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد؟
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين
اسب سفيد نقره نًل
يال و دُم اش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!


امشب تو شهر چراغونه
خونه ي ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه ي خندون مي ريزن
نُقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« ـ شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره ...»
پريا!
ديگه توكِ روز شيكسّه
دَراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بُلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.


آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزن ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن،
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن

عوضش تو شهر ما... ] آخ ! نمي دونين پريا! [
دَرِ برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: شُرشُرشُر!
آتيش مي شن: گُرگُرگُر!
تو قلب شب كه بد گِله
آتيش بازي چه خوش گِله!

آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده
به جستن و واجَستن
تو حوض نقره جَستن...

الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه ي يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور يارو برقصن
« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
پريا! بسّه ديگه هاي هاي تون
گريه تون، واي واي تون !»...

پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
*
« ـ پرياي خط خطي
لخت و عريون ، پاپتي!
شباي چله كوچيك
كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه مي شكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسّه مي گف
قصه ي سبز پري زرد پري،
قصه ي سنگ صبور، بز روي بون،
قصه ي دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه ي خاموش مي خورين
كه دنيامون خال خالي يه، غصه و رنج خالي يه؟

دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسّه نبود.
دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!

دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!

دنياي ما - هي ،هي ، هي !
عقب آتيش – لي ، لي ، لي !
آتيش مي خواي بالا تَرَك
تا كف پات تَرَك تَرَك ...

دنياي ما همينه
بخواهي نخواهي اينه!

خوب، پرياي قصه!
مرغاي پرشيكسّه!
آبِ تون نبود، دونِ تون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بِتون گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه ي قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟»

پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن،
پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن خنده شدن،
خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن، ميوه شدن هسته شدن،
انار سر بسته شدن، اميد شدن يأس شدن، ستاره ي نحس شدن ...

وقتي ديدن ستاره
به من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكي ش تُنگ شراب شد
يكي ش درياي آب شد
يكي ش كوه شد و زُق زد
تو آسمون تُتُق زد ...

شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، هم پاي آواز مي زدن:

« ـ دلنگ دلنگ! شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلّي برنج تو آب كرد:


خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين!


ما ظلمو نفله كرديم
آزادي رو قبله كرديم.


از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.


از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم


ها جَستيم و واجَستيم
تو حوض نقره جَستيم


سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم...»
*
بالا رفتيم دوغ بود
قصه ي بي بي م دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ي ما راست بود:

قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!

 
     
   
 

درباره نويسنده

احمد شاملو در سال 1304 در تهران متولد شد. تحصيلات کلاسيک نامرتبي داشت؛ زيرا پدرش که افسر ارتش بود اغلب از اين شهر به آن شهر اعزام مي شد و خانواده هزگز نتوانست براي مدتي طولاني جايي ماندگار شود. در سال 1322 به سبب فعاليت هاي سياسي به زندانهاي متفقين کشيده شد، و اين در حقيقت تير خلاصي بود بر شقيقه همان تحصيلات نامرتب. به سال 1325 براي بار نخست، در سال 1336 براي بار دوم، و در سال 1343 براي سومين بار ازدواج کرد. از ازدواج اول خود چهار فرزند دارد، سه پسر و يک دختر. احمد شاملو در سوم مرداد ماه سال 1379 چشم از جهان فروبست.
آثار: اولين اثري که از شاملو منتشر شد، مجموعه کوچکي از شعر و مقاله بود که در سال 1326 به چاپ رسيد. پس از آن آثار بسياري از اين شاعر، نويسنده، مترجم و محقق به چاپ رسيده است که براي سهولت بر حسب موضوع تقسيم بندي مي شود: مجموعه شعر: قطعنامه، آهنگها و احساس، هواي تازه، باغ آينه، آيدا و آينه، لحظه ها و هميشه، آيدا: درخت و خنجر و خاطره، ققنوس در باران، مرثيه هاي خاک، شکفتن در مه، ابراهيم در آتش، دشنه در ديس، ترانه هاي کوچک غربت، ناباورانه، آه! مدايح بي حوصله و... مجموعه هاي منتخب: از هوا و آينه ها، گزيده اشعار، اشعار برگزيده کاشفان فروتن شوکران، شعر زمان ما: احمد شاملو، گزينه اشعار. شعر ( ترجمه ): غزل هاي سليمان، همچون کوچه اي بي انتها ( از شاعران معاصر جهان )، هايکو، ترانه شرقي و اشعار ديگر(کورکا) ترانه هاي ميهن تلخ ( ريتسوس و کامپانليس )، سياه همچون اعماق آفريقاي خودم ( لنگستن هيوز )، سکوت سرشار از ناگفته هاست ( برگردان آزاد شعرهاي مارگوت بکل )، چيدن سپيده دم ( برگردان آزاد شعرهاي مارگارت بکل ). قصه: زير خيمه گر گرفته شب، درها و ديوار بزرگ چين. رمان و قصه ( ترجمه ): لئون مورن کشيش ( بئاتريس بک )، برزخ ( ژ. روورز )، خزه ( ه. پوريه )، پابرهنه ها ( ز. استانکو)، نايب اول(روبر مرل)، قصه هاي بابام ( ا. کالدول )، پسران مردي که قلبش از سنگ بود ( موريو کايي )، 81490 ( آ. شمبون )، افسانه هاي هفتاد و دو ملت ( 3 جلد )، دماغ ( آگوتا گاوا )، افسانه هاي کوچک چيني، دست به دست ( و. آلبا )، سربازي از يک دوران سپري شده، زهر خند، مرگ کسب و کار من است ( روبر مرل )، لبخند تلخ، بگذار سخن بگويم ( دچو نگارا )، مسافر کوچولو، عيسي ديگر - يهودا ديگر! ( بازنويسي رمان " قدرت و افتخار " گراهام گرين ). نمايشنامه ( ترجمه ): مفتخورها ( چي کي )، عروسي خون ( لورکا )، درخت سيزدهم ( ژيد )، سي زيف و مرگ ( روبر مرل )، نصف شب است ديگر، دکتر شوايتزر ( ژ. سبرون ). شعر و قصه براي کودکان: خروس زري - پيرهن پري، قصه هفت کلاغون، پريا، ملکه سايه ها، چي شد که دوستم داشتند؟(ساموئل مارشاک)قصه دختراي ننه دريا، قصه دروازه بخت، بارون، قصه يل و اژدها. مجموعه مقالات: از مهتابي به کوچه، انگ از وسط گود ( مقالات سياسي، سخنراني ها و مصاحبه ها). آثار ديگر: حافظ شيراز، افسانه هاي هفت گنبد ( نظامي )، ترانه ها ( ابوسعيد، خيام، باباطاهر)، خوشه ( يادنامه شبهاي شعر مجله خوشه به مثابه جنگ شعر امروز )، کتاب کوچه و ....

 

 برگرفته از: پريا

X

25/09/1382

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط جوان ایرانی  | 

وقتی دل من گرفته !!!] چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي است ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي است مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا كن دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها فقط اسمي به جا مانده از آن چه بودم و هستم دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم گره افتاده در كارم ، به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم رفيقان يك به يك رفتند ، مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند ، گامن كردم كه همدردند شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند گره افتاده در كارم ، به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم رفيقان يك به يك رفتند ، مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند ، گامن كردم كه همدردند
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط جوان ایرانی  |